!جناب دادستان، دارید پدر من را اعدام میکنید

!جناب دادستان، دارید پدر من را اعدام میکنید

جناب دادستان، پدر من امروز، دو بار در زندان شما،باز بی هوش شده و دو باره به بهداری زندان برده اند. جناب دادستان، بهداری زندان نمیتواند نوسانات فشار پدر من را کنترل کند. فشار خون پدرم، به شدت بالا رفته، و پس از آن به شدت پایین. اگر معنی این نوسانات شدید فشار خون را نمیدانید، لطف کنید از پزشکان مرتبط با حیطه مسئولتتان بپرسید!
پزشکان به شما نامه نوشته بودند و درخواست ام.آر.آی  ایشان را کرده بودند، درخواست معاینه قلب ایشان را داده بودند. متخصصان گفته بودند که ایشان توانایی تحمل زندان را در این حالت وخیم جسمانی ندارند. اما دریغ از کوچک ترین بهره مندی از حقوق اولیه انسانی و قانونی.
جناب دادستان، هرچند که میدانم که خود از اخبار زندان خبر دار هستید، ولی باز به شما  گفتم تا باز هم بشنوید در زندان تان بر پدر من چه میگذرد. تا دیگر عذر و بهانه ای در میان نباشد فردای روز مرگ پدرم
شما را انذار میدهم به سرگذشت پیشینی تان، آنگاه که در زندان های تحت مسئولیتش، با جسم سخت خبرنگاری را کشتند، آنگاه که به امضایش، به جوانان در کهریزک تجاوز کردند، آن گاه که بی پناهانی با نظارت و به فرمانش  کشته شدند. او فکر میکرد که ارج و قربش در نزد خدایگان قدرت، بیش از پیش میشود. خویشتن را در حال عبودیت مافوقش می دید و آن چنان مست قدرت بود که فردایش را نزدیک به مرکز قدرت و سعادت مند تر از مواهب قدرت.
اما آقای دادستان، قدرت قواعدی دارد و بر رسومی و سننی استوار. یکی از این سنن، آن است که تنها چیزی  که برای قدرت اصل است، پاسداشت حریم حکمرانی ست. قدرت، برای اهتراز بیرق ولایتش، انسان ها را اجیر میکند، مسخ میکند، از خود بی خود میکند. دریغ که مسخر، خود را سهیم در قدرت می داند. اما قدرت نه وفا می شناسد، نه رسم قدردانی. قدرت ابزار میخواهد تا مرکب حرکتش شود. بر دوش مسخ شدگانش طی طریق میکند، و آنی که مرکب چموشی کند، یا لنگ زند، مرکبی دیگر میجوید، و مرکب پیشین را قربانی عوامفریبیش.

سرانجام قدرت را با او که جلاد نامیده بودندش، دیدید؟ او رسوا شد، تا قدرت بیاساید، او قربانی شد، تا قدرت، توجیه شود.
جناب دادستان، آنچه امروز در زندان بر پدر من میگذرد، قتل عمد است. اما قتلی تدریجی. اگر میل قدرت بر آن بوده که حکم اعدامش دهد، از ترس رسوایی، اعدام تدریجی را برگزیده. و این بار شما مرکب هستید و قدرت بر شما سوار. عامل قدرت اگر میشوید، مباد که فردای تان را روشن ببینید. حال امروز سحرخیزها، کیفرخواست فردای تان خواهد بود، و قدرت خود محکمه تان را برپا خواهد کرد. کیفرخواست جنایات کهریزک را که حتما خوانده اید!
جناب دادستان، امروز حجت بر شما تمام است، و در کیفرخواست تان مرقوم خواهد بود که می دانستید که یک زندانی، در زندان تحت امر شما، نیاز مبرم بر مراقبت پزشکی دارد، و شما از رخصت معالجه استنکاف میکردید، مبادا که خاطر قدرت را آزرده سازید.
در تعجبم از این که گفته بودید، برای پدرم احترام، قایل هستید. این چگونه احترام قایل شدنی است که در قتلش مباشر شوید.
قدرت هر چه ستبر باشد، و کلفتی اش افزون، اما خود دست ندارد که منتقدش را بکشد، ذره ذره آبش کند، دست های قدرت نشوید که قدرت وفا ندارد.
از داستان سعید مرتضوی عبرت بگیرید آقای دادستان.   دور مپندارید روزی را که مافوق تان، شما را هم گاز بگیرد.

Advertisements

One response to this post.

  1. Posted by alireza on December 23, 2010 at 9:29 pm

    زنده باد عیسی ی زمان ..
    خوشم اومد توی این متن خوب کنایه به جلاد زمان خامنه ای زدید
    زنده باد فرزندان پاک ایران زمین

    Reply

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: